تبليغاتX
آشنای غریب

آشنای غریب

...و من در میان خویشان خود غریب ماندم

تنهایی...

با سلام خدمت دوستان بسیار نازنینم.می دونم غیبتم خیلی طولانی بوده ولی مگه این امتحانا میزارن آدم یه نفس راحت بکشه.ولی خدا رو شکر امتحانا خوب تموم شد و منم راضیم.

ولی از این روزگار خیلی گله دارم که منو انقدر بی کس و تنها گذاشته بدون هیچ یاور و دلدار.

فکر میکنم این پستم خیلی غمگینه چون می خوام حرف دلم رو بزنم:

بیوفا بازم بیخبر...

نمیدونم چرا ولی منو تنها گذاشت و رفت.بدون هیچ حرف و حدیثی.حتی بدون هیچ خداحافظی.حتی بهم نگفت چشه و واسه چی با من این رفتار رو می کنه.

من اون موقع هیچی بهش نگفتم.ولی الان می خوام بهش بگم که خیلی نامرده خیلی بی معرفت و خودخواهه.منی که هرچی داشتم و نداشتم به پاش ریختم،منی که بخاطرش با همه دنیا جنگیدم،منی به هیچ خواستش نه نگفتم...ولی حالا وقتی بهش میگم منی که این همه کار واست انجام دادم،منی به خاطرت رومو از خیلی چیزا برگردوندم...جواب میده مگه من بهت گفتم،مگه من مجبورت کرده بوده بودم هر چی خواستی خودت خواستی و هر کاری که کردی واسه خودت کردی.

من اون موقع که این حرف ها رو ازش شنیدم هیچی نتونستم بگم جز اینکه بگم راست میگی من خودم خواستم واسه اینکه دوستت داشتم واسه اینکه دوست داشتم همیشه باهم باشیم و در کنار هم ولی تو نخواستی و کاری نتونستم بکنم جز اینکه جلوی مادرم که با حسرت و تعجب به من نگاه میکرد خودم رو نگه دارم و جلوی اشکامو بگیرم...

اخه این حقه که یکی که هر روز با یکیه و هر روز خودشو با یکی خالی میکنه هیچ بلایی سرش نیاد و منی که این همه سرمایه و زندگیمو به پای یکی میزارم واقعا دوستش دارم نه از روی هوس اینجوری زجر بکشمو داغون بشم و این جوابا رو از کسی که فکر می کردم منو همون اندازه ای که من دوستش دارم دوستم داره بشنوم.آخه این حقه...

نه نیست ولی قربون مصلحت خدا برم که آدم از هیچ کاریش سر در نمیاره ولی همیشه گفتن خدا واسه آدم هرچی که بخواد خیره...

منم میگم انشاا... که خیره ولی باور کنین خیلی سخته.

ولی بازم میگم با ازت دورم و تو نمی خوای که با من باشی ولی بازم دوستت دارم حاضرم همه کاری واست بکنم.بازم میگم دوستت دارم.بازم می گم عاشقتم.

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:14  توسط س.حکیمی  | 

غریبم با این همه غم...

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی

دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک وتنها

توی این غربت سنگین

می دونم بر نمی گردی

شدی هم رنگ دورنگی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من

یکی دیگه لایقت بود

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو

واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه ها تو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا ُ ای غریبه بی وفایی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:39  توسط س.حکیمی 

چه کنم با غم دل؟؟؟

 

دلم گرفته است کاش می توانستم اندکی حتی اگر به اندازه یک قطره اشک هم بود بگریم تا قدری از این بار سنگین دلم کاسته شود.ولی افسوس که این ماتم آنچنان در دل من گره خورده که نمی توان آن را کنار گذاشت و فراموش کرد،حتی برای یک لحظه.

اکنون فهمیدم که چه کسی می تواند در تحمل این بار سنگین به من کمک کند.آری او کسی جز حسین،عباس،خانوم زینب نیست.اکنون که اسم این اشخاص را بر زبان جاری می کنم حال دیگری دارم انگار شخصی از درون بر گریه کردن من کمک می کند.اکنون دیگر نمی توانم گریه خود را کنترل کنم و به جای یک قطره سیل اشک از گونه هایم جاریست.

آری این دستان منقطع عباس است،این چشم تیر خورده عباس است،این گلویه پاره شده علی اصغر است،این سر از قفا بریده شده حسین است که این چنین مرا به گریه انداخته.آری گویا اینها همه حامل تمام غمهای انسانی هستند.

هرچه  انسان بخواهد در مورد بزرگی این واقعه بنویسد یا صحبت کند نمی تواند حق مطلب را ادا کند پس چه بهتر که همه خاموش باشیم و در غم و عزای مظلومیت حسین و خاندانش بگرییم و تامل کنیم.

*********************

از خدا صدا نمی رسد

اي ستاره ها  که  از جهان  دور
چشمتان  به  چشم   بي فروغ  ماست
نامي  از زمين   و از بشر   شنيده ايد
درميان آبي  زلال  آسمان
موج  دود  و  خون   و آتشي  نديده ايد
اين غبار محنتي   که در  دل  فضاست
اين ديار وحشتي  که  در  فضا  رهاست
اين سراي   ظلمتي   که آشيان  ماست
در  پي  تباهي   شناست
گوشتان   اگر  به  ناله   من آشناست
از  سفينه اي   که  مي رود  به  سوي  ماه
از مسافري  که ميرسد   ز گرد را ه
از  زمين   فتنه گر حذر کنيد
پاي   اين  بشر اگر به آسمان  رسد
روزگارتان چو روزگار  ما  سياست
اي  ستاره اي   که  پيش  ديده  مني
باورت  نميشود   که  در زمين
هرکجا   به  هر که  ميرسي
خنجري   ميان  پشت خود نهفته است
پشت   هر شکوفه   تبسمي
خار جانگزاي   حيله اي  شکفته   است
آنکه  با تو  ميزند صلاي  مهر
جز  به  فکر  غارت   دل تو نيست
گر    چراغ   روشني   به راه  تست
چشم گرگ   جاودان  گرسنه اي  است
اي  ستاره   ما  سلام  مان  بهانه  است
عشقمان دروغ   جاودانه است
در زمين   زبان حق بريده اند
حق  زبان تازيانه  است
وانکه  با  تو صادقانه درد دل کند
هاي  هاي  گريه شبانه  است
اي ستاره   بورت  نمي شود
درميان باغ  بي ترانه  زمين
ساقه هاي   سبز آشتي  شکسته  است
لاله هاي  سرخ  دوستي   فسرده است
غنچه هاي   نورس  اميد
لب  به خنده   وانکرده  مرده است
پرچم   بلند  سرو  راستي
سر به  خاک   غم سپرده است
اي  ستاره  باورت  نميشود
آن  سپيده دم   که  با  صفا  و  ناز
در فضاي   بي کرانه   مي دميد
ديگر  از زمين رميده  است
اين سپيده ها   سپيده  نيست
رنگ  چهره  زمين  پريده است
آن  شقايق  شفق  که  ميشکفت
عصر ها ميان  موج  نور
دامن  از زمين  کشيده است
سرخي   و کبودي  افق
قلب   مردم  به  خاک  و  خون  تپيده است
دود  و آتش  به  آسمان   رسيده  است
ابرهاي  روشني  که  چون  حرير
بستر   عروس ماه  بود
پنبه هاي  داغ هاي کهنه است
اي ستاره   اي ستاره غريب
از  بشر   مگوي و  از زمين  مپرس
زير  نعره   گلوله هاي آتشين
از  صفاي   گونه هاي  آتشين مپرس
زير سيلي   شکنجه هاي   دردناک
از  زوال   چهره هاي   نازنين  مپرس
پيش  چشم کودکان  بي پناه
از  نگاه   مادران شرمگين   مپرس
در  جهنمي   که از جهان   جداست
در جهنمي که  پيش  ديده  خداست
از  لهيب   کوره ها  و  کوه  نعش ها
از غريو زنده ها  ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين  مپرس
اي  ستاره   اي ستاره غريب
ما  اگر   ز  خاطر  خدا نرفته ايم
پس  چرا  به  داد ما نميرسد
ما صداي  گريه مان به آسمان رسيد
از  خدا چرا صدا نمرسد
بگذريم   ازين ترانه هاي درد
بگذريم   ازين  فسانه هاي  تلخ
بگذر   از من    اي  ستاره  شب  گذشت
قصه  سياه مردم  زمين
بسته راه  خواب  ناز  تو 
ميگريزد از فغان  سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي  که دست  من  به  دامنت  نمي رسد
اشک  من به دامن  تو  ميچکد
با نسيم  دلکش  سحر
چشم خسته تو بسته  ميشود
بي تو   در حصار   اين شب سياه
عقده هاي  گريه شبانه ام
بر گلو  شکسته  ميشود
شب به خير

********************

سلام....


سلام، سلام دخترم، منم مادرت. مرا ببخش عزيزم كه نتوانستم زودتر از اينها به ديدنت بيايم.
راستى چقدر گرد و خاك روى اين سنگ نشسته، امّا مهم نيست، همين كه تو مى‏خندى و چشمان معصوم و زيبايت را به من دوخته‏اى از همه دنيا باارزش‏تر است.
ناراحت نباش دخترم، الان خودم برايت مى‏شويم؛ گلاب هم آورده‏ام.
دختركم! برايت گل مريم آورده‏ام. مى‏خواستم چند شاخه‏اى ياس هم از باغچه پدربزرگ بچينم و بياورم ولى ديدم تو خود ياس هستى و عطر ياس دارى، مادر به فداى عطر و بوى تو فاطمه جان!
من امروز پيش تو آمده‏ام تا قصه بگويم قصّه يك زندگى را، شنيده‏اى كه بعضى قصه‏ها آدم‏ها را خواب مى‏كنند؟! مثل قصه‏هايى كه وقتى دخترى كوچك بودى و سر روى زانوهايم مى‏گذاشتى برايت مى‏گفتم و با آنها تو را مى‏خواباندم. امّا بعضى از آنها آدم را بيدار مى‏كنند حتى نسل‏هاى بعد را، مثل قصه خودت.
حالا من آمده‏ام تا برايت قصه بگويم؛ قصه‏اى نه چندان غريبه و نه دور ازواقعيت‏ها.
سال‏ها پيش كه نام تو هنوز خوانده نشده بود؛ مى‏دانى كه چه مى‏گويم؟! يعنى هنوز تو براى آمدن به دنيا دعوت نشده بودى، من دخترى، شانزده يا هفده ساله بودم؛ يك دختر دبيرستانى كه شيفته درس و كتاب و مدرسه بود. انگار سال‏دوم دبيرستان بودم، بله درست سال دوم بودم و رشته‏ام هم رياضى بود كه با روحيه كنجكاو و پرسشگر من تا حدودى سازگارى داشت.
يك دختر دبيرستانى دنيا را چگونه مى‏بيند؟ من آن‏گونه مى‏ديدم. البته اين‏را هم بگويم كه وضع فرهنگى خرمشهر، شهر من، قبل از انقلاب چندان هم خوب نبود. چيزى كه در آن‏جا مطرح نمى‏شد دين و ديندارى بود. وجود مستشارهاى خارجى در شركت نفت و خط گرفتن برخى زنان و مردان ايرانى از آنها و برنامه‏هاى فاسد تلويزيون، همه و همه دست به دست هم داده و يك‏عالم بى‏دردهاى در واقع دردمند ساخته بودند.
يادم هست كه حجاب، آن روزها، در خرمشهر معنا نداشت. يك روز من با همان شور و نشاط خاص نوجوانى به مادرم گفتم: چادر مى‏خواهم. وخانواده‏ام كه در تربيت ما هيچ وقت نظر خودشان را تحميل نمى‏كردند ومارا در انتخاب‏ها آزاد مى‏گذاشتند، برايم چادر خريدند و من شدم يك‏بچه مذهبى در مدرسه «ايراندخت» خرمشهر.
زندگى آرام و گاه بى‏قرار مى‏گذشت. هيچ اتفاق خاصى نمى‏افتاد و من فقط درس مى‏خواندم و خوب هم مى‏خواندم. يك شب خوابى ديدم كه سرنوشت امروز مرا، آن خواب رقم زد.
خواب ديدم برايمان ميهمان آمده است. ناآشنا هستند امّا بيگانه هم نيستند. از آنها غريبى نمى‏كردم، چرا؟ نمى‏دانم.
نمى‏دانستم كيستند و از كجا آمده‏اند؟ درست يادم هست كه يك پارچه سبز حريرى با خود آورده بودند. از نگاهشان فهميدم كه پارچه را براى من آورده‏اند. با همان هوشمندى مخصوص دختران دم بخت فهميدم كه خواستگار هستند. رو به مادرم كرده گفتم:
به اينها بگوييد بروند من كار دارم؛ مى‏خواهم بروم «عصمتيه».
دخترم! مى‏دانم كه نمى‏دانى عصمتيه كجاست؟ من هم تا قبل از آن خواب نمى‏دانستم ولى بعد از آن قضيه جستجو كردم و فهميدم كه عصمتيه حوزه علميّه خواهران در خرمشهر است. به هر حال به مادرم گفتم كه آنها را رد كند و به عصمتيه رفتم. وقتى بيدار شدم، از خوابى كه ديده بودم متحيّر و سرگردان شدم.
البته در بيدارى هم به آن‏جا رفتم و ادبيات عرب را خواندم و رساله احكام و چند كتاب ديگر را. آن روزها به آن‏جا مى‏گفتند: «دوره كلوپ دينى» و دخترها بعد از ديپلم و يا در تعطيلات تابستانى اين دوره‏ها را مى‏گذراندند.
اين خواب چند روزى مرا به خود مشغول كرد. با خود مى‏گفتم من كه الان درس مى‏خوانم و بعد هم كه مى‏خواهم به دانشگاه بروم، پس اين خواب چه‏بود، قصه عصمتيه چيست، و صدها سؤال بى‏جواب ديگر.
بگذريم، خيلى خسته‏ات نكنم. دوره دبيرستان را به پايان رساندم و پس از اين كه ديپلم گرفتم آماده شركت در كنكور سراسرى شدم و همان رشته اول را كه زده بودم قبول شدم؛ لابد مى‏پرسى چه و كجا؟ تهران و دانشگاه ملى (شهيد بهشتى) آن هم رشته جامعه‏شناسى كه خيلى دوست داشتم.
تنها يك چيز مرا آزار مى‏داد و آن اين بود كه مخارج زيادى براى ورود و ماندن در اين دانشگاه بايد مى‏پرداختم و احساس مى‏كردم دانشگاه رفتن من براى خانواده‏ام تحميل زيادى خواهد بود، ولى سرانجام رفتم. بهتر بگويم مرا بردند نه اين كه خودم رفته باشم.
فاطمه جان! تو ديگر بزرگ شده‏اى و فرق رفتن و بردن را خوب مى‏دانى. استادى داشتيم مى‏گفت: اگر خودت بروى نمى‏رسى و اگر ببرندت مى‏رسى.
من را بردند، انگار مرا بردند دانشگاه ملى و پدرت را هم، كه بعدها جريان زندگى او را خواهم گفت و شايد هم خودش برايت بگويد، آوردند تا زمينه‏اى براى آشنايى ما فراهم شود و بعد تو، كه زيباترين و سخت‏ترين امتحان الهى بودى، به دنياى ما دو نفر پاى گذارى.
نور چشمم! كارها انجام شد و من كه يك دختر درسخوان شهرستانى بودم وارد شهر شلوغ و بى‏در و دروازه تهران شدم و با شوق فراوان مرحله ديگرى از تحصيل را آغاز كردم. غربت و اوضاع فاسد آن روز و جوّ به هم ريخته سياسى، همه و همه دست به دست هم داده بودند و مرا مى‏آزردند.
آخر من يك بچه مسلمان ايرانى بودم. دلم مى‏خواست حداقل در كشور خودم و بين مردم كشورم راحت مسلمانى كنم و بدون دلهره نفس بكشم و حرف بزنم ولى زهى خيال باطل!
سرت را درد نياورم. در دانشگاهى كه من درس مى‏خواندم پدرت هم دانشجوى رشته فيزيك بود، و به‏عنوان يك مسلمان مبارز و فردى آشنا به علوم و معارفِ اسلامى، مورد توجه دانشجويان بود. آنها پشت سر او نماز مى‏خواندند و در محافل خصوصى به سخنرانى‏هاى خوب و بيداركننده‏اش گوش داده و پرسش‏هاى دينى و سياسى خود را از او مى‏پرسيدند. پدرت از هر فرصتى براى ادامه مبارزه استفاده مى‏كرد و من هم مثل ديگران به او اقتدا مى‏كردم.
يك روز برايم سؤالى پيش آمد كه از دوست و همكلاسى‏ام پرسيدم، او گفت:
من جواب سؤال تو را نمى‏دانم، ولى حتماً آقاى طالقانى، امام جماعت دانشكده مى‏داند، از او بپرس. من هم رفتم و از او، پدرت، پرسيدم. او كه هم پيشواى فكرى دانشجويان دانشگاهمان بود و هم امام جماعت، سؤال مرا پاسخ داد ولى قسمتى از جواب را به عهده خودم گذاشت و كتاب‏هايى در زمينه سؤالم معرفى كرد، حتى چند كتاب از كتاب‏هاى شخصى خودش را در روزهاى بعد از آن ملاقات اول، برايم آورد تا اين‏گونه روح مطالعه و تحقيق را در من ايجاد كند. اين را هم بگويم كه او هميشه همين طور بود، يعنى عطش سؤال را ايجاد مى‏كرد و بعد با معرفى كتاب‏هاى مختلف ما را به سرچشمه راهنمايى مى‏كرد؛ هنوز هم همين‏طور است.
ارتباط من و پدرت با فقه و قرآن و كتاب شروع شد و امروز هم پس از حدود بيست و سه سال هنوز با همان‏ها ادامه دارد و من راضى هستم، بيشتر از آنچه تو تصور كنى دخترم!
او همچون استاد، نه اصلاً به واقع استادم بود، به او احترام مى‏گذاشتم.
چند ماه گذشت و ما بيشتر با يكديگر آشنا شديم. پدرت راجع به زندگى مشترك با من صحبت كرد و معيارهاى مورد نظرش را مطرح كرد و من هم معيارهايى داشتم كه در بقيه زندگى‏ها ديده نمى‏شد.
خلاصه وقتى اين پيشنهاد را شنيدم خوب فكر كردم. احساس كردم با اين ازدواج رشد حقيقى پيدا خواهم كرد. خوب هر كارى رسم و رسومى دارد و اين برنامه ازدواج هم بايد با صحبت‏هاى خانواده دو طرف آغاز شود.
آن روزها تعطيلات زمستانى دانشگاه بود و من به خرمشهر آمده بودم و آرام آرام با خانواده‏ام صحبت كرده و مقدمات پذيرش خواستگار اصفهانى‏ام را فراهم كردم. در يكى از همين روزها پدرت، آقاى سيد هدايت‏الله طالقانى، باخانواده‏اش به خرمشهر آمدند و به صورت رسمى از من خواستگارى كردند.
در جلسه اول به دليل سنت‏هاى خاص دو خانواده و فرهنگ‏هايى كه در هر شهرى متفاوت بود، كار به مانع برخورد و دو خانواده بنا را بر تحقيق بيشتر گذاشتند و خانواده پدرت خداحافظى كرده و به شهرشان بازگشتند. به نظر مى‏آمد اين يك خواستگارى با نتيجه منفى از سوى هر دو طرف است.
خوب، دو خانواده از دو شهر با دو فرهنگ و سليقه‏ها و سنت‏هاى متفاوت، من نمى‏دانم چه چيز مشتركى وجود داشت براى ايجاد پيوند و اتصال؟!
بد نيست اين را هم برايت بگويم كه من و آقا هدايت براى ازدواج هيچ‏گونه شرطى جز عمل به احكام دينى و اعتقادات صحيح و بينش الهى نداشتيم. اگر چه امروز اين حرف‏ها به نظر قديمى مى‏رسد! ولى خدا مى‏داند كه هر ملاكى غير از اينها از سوى ديگران مطرح مى‏شد، مورد قبول ما نبود.
من و پدرت با بيشتر ملاك‏هاى سنتى و عرفى مخالف بوديم، زيرا رنگ مذهبى داشت و مال مسلمان‏ها هم بود ولى از اسلام نبود! و در رشد انسانيت هيچ تأثيرى نداشت. يادم هست به تنها چيزى كه فكر نمى‏كرديم مسايل مادى و مقام و قيافه ظاهرى بود. مى‏بينى دخترم، امروزه چقدر فكرها عوض شده و چه چيزهايى جاى آن همه صفا و عشق و دوستى را گرفته است؟!
باور كن عزيزم، اگر امروز مى‏خواستم تو را به خانه بخت بفرستم با همان انديشه‏اى كه خودم ازدواج كردم شوهرت مى‏دادم، زيرا زندگى برايم تجربه‏اى ارزشمند ساخت و مرا و باورهايم را محكم‏تر كرد.
پس از اين كه پدرت با خانواده‏اش از خرمشهر رفتند خواستگار ديگرى از شهر خودمان برايم آمد. خانواده او براى ازدواج ما آن قدر اصرار داشتند كه همان روز خواستگارى انگشتر آورده بودند تا با اطمينان كامل از خانه ما بيرون روند ولى من نپذيرفتم و اجازه فكر كردن خواستم.
خانواده‏ام روى دومى كه همشهرى‏ام بود نظر مثبت داشتند ولى مثل هميشه به نظر من احترام مى‏گذاشتند. مى‏دانى دخترم! آدم بايد انصاف داشته باشد، يك فرد اصفهانى و غريبه كه خانواده‏اش را براى اولين بار در روز خواستگارى ديدم و پدر و مادرم هم براى نخستين بار او و خانواده‏اش را مى‏ديدند و هيچ شناخت ديگرى نسبت به او و شخصيت خانوادگى و اجتماعى او نداشتيم و در مقابل او يك خواستگار خرمشهرى كه خانواده‏اش را كامل مى‏شناختيم و خلق و خوى آنها و فرهنگشان برايمان شناخته شده بود. از طرفى پس از ازدواج، من مجبور نبودم در غربت به سر برم و خانواده‏ام در فراق من بسوزند؛ معلوم است كه دومى نظر همه را تأمين مى‏كند.
من، امّا روى خواستگار خرمشهرى‏ام هيچ نظر مثبتى نداشتم و پدرت را كه از نظر اعتقادات و انديشه و عدالت مى‏شناختم در نظر گرفته بودم. فكر مى‏كنم بهترين سرمايه براى شروع يك زندگى سالم و خوب اعتقادات صحيح است. زبان و فرهنگ و آداب و رسوم را مى‏توان با هم تطبيق داد ولى اعتقاد و انديشه ما كه اصل شخصيت ما را مى‏سازد، ثابت است و قابل تغيير نيست.
البته اين عقيده من بود ولى خانواده‏ام همچنان روى دومى نظر داشتند و من در انتخاب واقعاً بر سر دوراهى مانده بودم. بنا را گذاشتم بر اين كه خدا خودش راه را به من نشان دهد و منتظر ماندم.
يك بار ديگر رؤيايى راستين به سراغم آمد و پرده‏هاى شك و ترديد را كنار زد و قلبم را آرام ساخت. خواب ديدم سواركارى كه بر اسب تيزپايى سوار و شمشير به كمر بسته بود به من نزديك شد. صورت او به جز چشمانش كاملاً پوشيده بود و با انگشت اشاره‏اش به نقطه‏اى اشاره كرده گفت: با برادرت باش!
نگاهش به من بود ولى انگشت او جهت مخالف را نشان مى‏داد. من با شتاب روى برگرداندم تا برادرم را ببينم. در خواب احساس مى‏كردم دايى‏ات را خواهم‏ديد، امّا وقتى نگاهم به چهره آن شخص افتاد با كمال ناباورى امام‏جماعت مسجد دانشگاه، پدرت، را ديدم.
از خواب كه بيدار شدم اضطراب شديدى سراسر وجودم را فراگرفته بود و باخود مى‏گفتم:
اين چه قصه‏اى است؟ تعبير اين خواب چيست؟
بى اختيار به ياد خوابى افتادم كه در دوران دبيرستان ديده بودم. همان كه برايت تعريف كردم. به روش هميشگى خودم كه بين پديده‏هاى هستى ارتباطى مى‏يافتم و هنوز هم همين عادت را دارم، اين دو خواب را با هم مرتبط كرده و كنار هم گذاشتم و براى خودم تعبير كردم. نه اين كه فكر كنى من معبّرم، نه! ولى خوب، مى‏توانم از ارتباط اشيا با هم به معنايى برسم و آن روز هم اين كار را كردم. با خود گفتم:
آن پارچه سبز كه زنان ناآشنا برايم آوردند حتماً نشان دهنده سيادت همسر آينده‏ام بوده است و اين مرد تكسوار هم كه گفت: «با برادرت باش» و اشاره به پدرت كرد شايد به اين دليل كلمه برادر را آورده است كه من و آقاهدايت و هر مسلمان ديگرى به گفته قرآن كريم از نظر انديشه‏هاى دينى و اعتقادات با هم برادر هستيم، قرآن مى‏فرمايد: «إنّما المؤمنون إخوة».
بله، حتماً همين است. همسر آينده من كسى جز آن دانشجوى جوان و فعال دانشگاه، آقاى طالقانى نخواهد بود. نمى‏دانى دخترم كه چه آرامش عجيبى بعد از اين تفكرات و خواب‏ها سراسر وجودم را فراگرفت. آرامش پس از طوفان خيلى لذت‏بخش است، نه؟
احساس مى‏كردم در يك غار تاريك به سر مى‏برم و همه راه‏هاى ارتباط با بيرون غار را بسته‏اند و من در اوج ناميدى متوجه روزنه‏اى مى‏شوم كه مرا به بيرون غار راهنمايى مى‏كند. با خود گفتم:
باز هم مثل هميشه وقتى كار را به خدا سپردم به زيباترين صورت راه را برايم باز كرد و مشكل را حل كرد.
زمان از مقابل چشمانم عبور مى‏كرد؛ روزها مى‏گذشتند و ماه‏ها هم يكى پس از ديگرى سپرى مى‏شدند، درست مثل دختركان بازيگوشى كه دست در دست هم گرفته و شعر معروف «عمو زنجيرباف» را مى‏خوانند.
عيد نوروز بود و پدرت به همراه خانواده‏اش براى دومين بار به خانه ما آمدند و باز خواستگارى و صحبت‏هاى دو خانواده. اين بار، امّا من آرامش خاصى داشتم و چون آن خواب‏ها را ديده بودم با اطمينان خاطر به آنها جواب مثبت دادم. درست فروردين ۵۴ بود كه پس از برنامه ريزى‏هاى سنتى خانواده‏ها، با هم عقد كرديم؛ يك مراسم بسيار ساده و دور از تشريفات غلط و دست و پاگير كه براى اين كه نام مقدسى داشته باشد به آنها مى‏گويند «رسم و سنّت».
بد نيست اين را هم بدانى كه مهريه من يك جلد كلام‏اللَّه مجيد بود و بااصرار و پافشارى زيادى كه پدربزرگت داشت و مى‏گفت: اگر مهريه معينى نباشد عقد صحيح نيست، مبلغ پانصد تومان هم مهريه قرار دادند و ما با اكراه زياد به احترام پدر آقاى طالقانى اين را پذيرفتيم. هنوز هم مى‏گويم اصلاًراضى نبودم و نيستم كه ازدواج من و پدرت به خاطر ماديات چهره‏ديگرى به خود بگيرد و ما از واقعيت‏هاى زندگى دور بيفتيم.
مهريه حقيقى من تعليم قرآن و علوم دينى بود و هرگز اين جمله را از من نخواهى شنيد كه به پدرت بگويم: «مهريه‏ام را به تو بخشيدم» زيرا تا پايان عمر مى‏خواهم شاگرد او باشم و او آموزگار من.
زندگى مشترك ما پنجم تيرماه همان سال، همزمان با سالروز تولد بانوى نور، فاطمه زهرا(س)، با مراسم بسيار ساده و وسايل زندگى مختصر آغاز شد.
بگذار برايت از كاخى بگويم كه من و پدرت آغازين لحظات زندگى مشتركمان را در آن‏جا به سر مى‏برديم. هرگز آن شروع زيبا و ساده و صميمى را فراموش نمى‏كنم؛ يادش به خير چه روزهايى بود!
در دهكده «اوين» يك اتاق ساده و معمولى گرفتيم. آن‏جا زندگى ما باخانه‏اى ساده و لوازمى ساده‏تر آغاز شد ولى زيباترين خاطره‏ها را برايمان به‏جاى گذاشت.
مى‏دانى دخترم، اين باور من است كه وقتى زندگى با تجملات و بت‏هاى شيشه‏اى و سفالينه‏هاى رنگارنگ و گرانقيمت آغاز شود قلب و روح آدم از محبت‏هاى كاذب پر مى‏شود و عشق حقيقى كه لازمه زندگى مشترك همسران است كمرنگ مى‏شود. من ديده‏ام كه در ميان زرق و برق‏هاى ساختگى آنچه كه پيدا نيست احساسات و عواطف پاك و دست نخورده انسان‏هاست و هميشه همين‏ها زمينه ناسازگارى‏هاست.
به هر حال ما با هم ازدواج كرديم و در انتظار يك زندگى سالم و بى‏پيرايه بوديم ولى....
پدرت حال و هواى خاصى داشت. هميشه به كمى جلوتر، به فرداها مى‏انديشيد و در راه رسيدن به مقصد بقيه چيزهاى اطرافش را نمى‏ديد، نه! مى‏ديد ولى از آنها به راحتى مى‏گذشت. او از توقف بيزار بود. پرحرارت و باتحرك به پيش مى‏رفت و حتى لحظه‏اى از فكر مبارزه با رژيم غافل نمى‏شد.
زندگى مشترك ما به خاطر مبارزات پدرت خيلى زودتر از آنچه تصور كنى تبديل به يك زندگى فردى شد و من تنها و منتظر در خانه‏هاى متعدد به سر مى‏بردم و چشم به راه آمدن تو و آزادى پدرت بودم.
دلم نمى‏خواهد فكر كنى كه پدر تو نسبت به تولدت بى‏احساس بود و يا توجهى نداشت، نه هرگز! او براى حفظ آرمان‏هاى دينى و انسانى خود و آينده ميليون‏ها كودك كه قبل از تو متولد شده بودند يا قرار بود بعد از تو به دنيا آيند دستگير شده بود و در زندان به سر مى‏برد. و من آن قدر به زندان مى‏رفتم و به روزهاى ملاقات پدرت اهميت مى‏دادم كه گويى بعد از كعبه، قبله ديگرى داشتم و آن «سلول» پدرت و يا اتاق ملاقات با او بود.
جلسات مذهبى و مبارزات سياسى را هرگز ترك نمى‏كردم و سعى من بر اين بود كه در گوشه‏اى از اين حركت نقشى داشته باشم. حتماً جريان مبارزات مردم را بعدها برايت خواهم گفت. براى امروز شايد بهتر باشد سخن را كوتاه كنم.
به هر حال تو آمدى و خوش آمدى، ولى ما را ببخش عزيزم كه به جاى ديدن روى پدر و آرام گرفتن در آغوش او و شنيدن صداى خنده شادى او بايد چشم به در مى‏دوختى و يا به ديگران مى‏نگريستى. و پس از روزهاى متمادى كه از تولدت مى‏گذشت از پشت شيشه اتاق ملاقات به چهره او خيره مى‏شدى و....
بقيه‏اش را نمى‏گويم بگذار تا وقتى ديگر، شايد پدرت راضى نباشد كه پاره‏اى از حرف‏ها زده شوند. آخر او هميشه در مورد زندان‏هاى رژيم شاه و اتفاق‏هايى كه در آن‏جا افتاده بود ساكت بوده و هست. چرا؟ نمى‏دانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 13:39  توسط س.حکیمی 

بازگشت به آغوش...

اولش با سلام شروع می کنم وامیدوارم که همیشه و همه جا سلامت باشین.

از این که یه مدت تقریبا طولانی رو غیبت کردم از همتون عذر خواهی می کنم و دلیل این غیبت من به خاطر دانشگاه و امتحان ها بود که خدا رو شکر تموم شد ،ما هم راحت شدیم.

با ذکر این نکته هم که دوم بهمن هم تولد این حقیر بو که حالا خوشبختانه یا بدبختانه،از خوش شانشی یا از بد شانسی من بود هیچ کس جز یه نفر (اگه گفتین کی؟...خوب حالا بماند...!!!)این روز رو به من تبریک نگفت،میرم سراغ نوشته این پست.

*******************

اینم یه شعر از شاعر معاصر فروغ فرخ زاد:

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
 مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
 مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
 در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
 مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
  

************************

اینم واسه اون کسی که واسم اندازه یه دنیا و صد البته بیشتر ارزش داره:

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
 شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
 وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

********************

این چیزی که الان می نویسم تقدیم می کنم به بهترینم که هیچ وقت از دل و ذهن من بیرون نمیره و همیشه دوستش دارم و خواهم داشت و تا جان دارم دوستت دارم از زبانم نمی افتد:

عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو

***********************

نمیدانم از کجا و چگونه شروع کنم.از که بگویم و از که گله کنم.و برای همین مطلب کوتاهی با تیتر تقدیم به تو ای نازنینم مینویسم و آن را به بهترینم تقدیم میکنم.

خلاصه بگویم که من هر چه تلاش می کنم تا خودم را با فکر دوری تو آزار ندهم و تا روزی که ندیدمت ناراحت نباشم نمی توانم زیرا دوستت دارم آنچنان که حتی یک لحظه نه آن چهره زیبایت بلکه حتی آن لحظاتی هم که با تو بودم از یادم نمیرود و از پیش چشمانم دور نمی شود.

پس خلاصه می گویم اگر تو هم هر اندازه کم مرا دوست داری قدری زودتر به دیدنم بیا و مرا بیش از این با غم دوریت مرنجان،زودتر بیا تا با دیدن تو زندگی دوباره بگیرم.آیا میدانی چه مدت طولانی است که آن رخ زیبایت را ندیدم با رنج دوری تو به گوشه نشینی نحیف و لاغر تبدیل شدم.پس باز هم میگویم هر چه زودتر به دیدنم بیا.

بیا تا زیر پایت را با گل های سفید یاس عطراگین کنم.به امید دیدار هر چه زودتر رخ زیبایت.

دوست دار تو ...

                   دوستت دارم به اندازه تمام گلهای سرخ

*******************

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:19  توسط س.حکیمی  |